واکاوی و بررسی فرهنگ پذیرفتن در جامعه

[ad_1]

واکاوی و بررسی فرهنگ پذیرفتن در جامعه

واژه ی پذیرفتن از پذیرفت می آید و پذیرفت اشاره به ضمیر دورِ آن دارد به بیانی می توان گفت که یعنی طرف آن را پذیرفت یا قبول کرد


واژه ی پذیرفتن از پذیرفت می آید و پذیرفت اشاره به ضمیر دورِ «آن» دارد به بیانی می توان گفت که یعنی طرف آن را پذیرفت یا قبول کرد . ضمیر آن می تواند هر چیزی باشد . بنابراین پذیرفتن به معنی قبول کردن و یا پذیرا ی چیزی است که درهمه ی زوایا مورد پذیرفتن قرار گرفته باشد و این پذیرش می تواند مثبت باشد و یا احیانا” منفی . از پذیرفتن می توان به عنوان فرهنگ یاد کرد زیرا که این مقوله از معانی و اعتقادات مشترکی در بین مردم برخوردار است .


با این تعابیر ، خداوند متعال جهان هستی را به شکلی آفریده است که در ظاهر و باطن این جهان ما با نوعی فرهنگ پذیرفتن تصادم داریم چرا که همه ی موالید چهارگانه درکره ی خاکی با نظم و انضباطی خاص درکنار هم قرار گرفته اند . به مانند پذیرفتن شب توسط روز و روز توسط شب . و یا پذیرفتن کوه ها که در کنار هم سلسله وار قرارگرفته اند و یا پذیرفتن ستارگان توسط آسمان که به صورت نظم و ترتیب در کنار هم قرار گرفته اند . یا پذیرفتن ابرها و خورشید توسط آسمان درروز و پذیرفتن درختان یک باغ گردو که از یک جنس و مایه هستند و یا پذیرفتن یک اثر هنری توسط جامعه و یا یک شخصیّت علمی توسط مردم .


با این وجود، این مقاله سعی بر آن دارد تا که فرهنگ پذیرفتن را در جهاتی مورد وارسی قرار دهد و این مهم بدین سان است که چنین تحقیقی اگر چه به صورت گفتاری و زبان به زبان دربین مردم متداول شده اما به شکل تخصصی و تحلیلی که بتواند منشأ اثری در جامعه واقع افتد ، به انجام نرسیده است که امیدوارم این قول بتواند به نوبه ی خود مورد تفقد و تأمل و البته پذیرش در جهت رشد و بالندگی جامعه قرارگیرد .


1-پذیرفتن و انواع آن


الف)پذیرفتن : در فرهنگ لغت علامه دهخدا واژه ی پذیرفتن به معنی قبول ، قبول کردن ، موافقت کردن ، تعهد کردن ، بر عهده گرفتن ، شنودن، شنفتن، و اعتراف کردن بکار رفته است و کلماتی نظیر پذیرش ، پذیرفتار ، پِذرُفتن ، پذیرا ، پذیر ، پذیرا سخن، پذیرانیدن ، پذیرایی ، پذیرایی کردن ، پذیرفتنی و پذیرفته نیز در همین فرهنگ علامه دهخدا آمده است که هر کدام از این کلمات نیز از حیث معنا با واژه ی پذیرفتن ارتباط دارند .


بنابراین پذیرفتن می تواند به عنوان یک فرهنگ در بین مردم جامعه تلقی شود زیرا که نوعی تعادل و تعامل مشترک را در بین ما برقرار می کند . با این وجود، پذیرفتن را می توان نوعی رفتار پسندیده و کارآمد در بین جامعه به شمار آورد و در تعریف کلی آن می توان گفت به رفتارها و یا ایده هایی اطلاق می شود که این رفتارها و ایده ها از جانب فرد و یا افراد دیگر جامعه مورد پذیرش و موافقت قرار می گیرند و لذا وقتی رفتارها و ایده ها ی یک فرد از زوایایی مختلف مورد پذیرش و قبول جامعه قرار می گیرند، در واقع نوعی فرهنگ پذیرش شکل گرفته است . پذیرفتن می تواند یک سویه باشد و یا حالتی دوسویه و به اصطلاح دوجانبه داشته باشد به گونه ای که ممکن است یک فرد تفکر و ایده ی فرد دیگر را بپذیرد ولی آن فرد نوع فکر و ایده ی او را پذیرا نباشد .


بنابراین پذیرفتن اگر حالتی دو سویه داشته باشد و به یک تعادل ِ رفتاری و تعامل فکری تبدیل شود می توان از آن به عنوان هنجار و فرهنگ یاد کرد و اگر چنین حالتی نداشته باشد یقینا” نوعی انومی تلقی می شود . با این حال می توان چنین پنداشت که پذیرفتن یا عدم پذیرفتن یکدیگر ریشه در خانواده و جامعه دارد و نقش و تأثیرخانواده ها به عنوان نهادی کوچک اما بنیادی در جامعه بسیار مهم و کارآمد است به طوری که خانواده ها به عنوان گروه پایه ، جامعه را تشکیل می دهند و ترکیبی مفهومی از خانواده و جامعه را می توان نوعی فرهنگ نامید .


ب) انواع پذیرفتن


1- پذیرفتن یک جانبه: پذیرفتن یک جانبه به پذیرفتنی گفته می شود که حالتی دو سویه ندارد و تنها از جانب یک نفر و یا یک گروه صورت می گیرد . به عنوان مثال: ممکن است یک فرد علمی فرد ِ علمی دیگری را قبول داشته باشد اما عکس آن صادق نباشد . و یا یک شاعر ، شاعر دیگری را از حیث هنری قبول داشته باشد ولی آن دیگری این نظر را نسبت به او نداشته باشد . بنابراین در پذیرفتن یک جانبه جامعه دچار نوعی ایستایی می شود و طبعا” استبداد فکری در جامعه حکمفرما خواهد شد زیرا که انعطاف افکار و پویایی فرهنگ در جامعه دچار رکودی عمیق می شود .


پذیرفتن یک جانبه در ترویج قدرت و اقتدار خود می کوشد و اقتدار دیگران را کتمان می کند . هر جامعه ای که از پذیرفتن یک جانبه برخوردار باشد آن جامعه از رشد و توسعه ی فرهنگی و اقتصادی عقب می ماند . تعامل و همپرسی در آن جامعه رخت بر می بندد و جای آن را ایستایی و فرد گرایی می گیرد .


پذیرفتن یک جانبه ریشه در تاریخ یک جامعه دارد و نوع فرهنگ و زبانی که درآن جامعه حکمفرما بوده است . بنابراین این نوع پذیرفتن را که بیشتر در کشورهای استبدادی حاکم بوده ، مردم آن جامعه را دچار عقب افتادگی در همه ی زمینه ها خواهد کرد. به عنوان مثال : وقتی یک نفر تنها خودش را قبول دارد و برای افکار و عقاید دیگران احترام و حقوق شهروندی ای قائل نیست این فرد تیشه به ریشه ی درخت جامعه می زند و دیگر خبری از سایه و برگ و بر آن درخت نیست و در پذیرفتن یک جانبه در واقع تعاملی صورت نمی گیرد و تنها یک نفر به عنوان فرد پذیرا شناخته می شود واگر چه این فرد به عنوان لیدر فرهنگی و هنری و … در جامعه نیز شناخته می شود اما باز مانند درختی است که شاخ و برگ خود را خشک کرده و دیگر خبری از ثمردهی خویش به گوش کسی نمی رسد .


2- پذیرفتن دوجانبه: کاربردترین پذیرفتن را می توان پذیرفتن دو جانیه بر شمرد زیرا که تعامل و همپرسی به عنوان دو پارامتر اساسی همیشه یک پایه از دوپایه ی پذیرفتن به شمار می آیند و به عنوان لازم و ملزوم یکدیگر به شمار می روند . در پذیرفتن دو جانبه انعطاف رفتاری وعقاید مشترکی وجود دارد که این عوامل خود مسببی است در جهت رشد و بالندگی فرهنگ و زبان جامعه . در پذیرفتن دو جانبه نوعی دمکراسی و هم اندیشی سالم وجود دارد که جامعه را از آن حالت دُگم به سمت گشودگی و فراخی ذهن و بالندگی روح سوق می دهد به گونه ای که مردم از یکدیگر شناخت ظاهری و باطنی پیدا می کنند و قدرت تحلیل آن ها نسبت به محیط پیرامون خود بالا می رود .


شناخت خود عاملی است تا که فرد بتواند ابتدا برای خود تصمیم بگیرد و درثانی بتواند در تصمیمات دیگران سهیم باشد . سهیم شدن در تصمیمات دیگران باعث ِ نضج و بارور شدن فرهنگ مشورت و انتخاب می شود . در پذیرفتن دو جانبه هر دو طرف گفتگو از تعامل خود سود می برند و جامعه به سمت عدالت اجتماعی سوق داده می شود . بنابراین پذیرفتن دو جانبه به مانند ترازوی عدالتی است که هر دو کفه ای آن برابرند . این برابری سبب برادری چه از حیث علمی و چه از لحاظ فرهنگی و اقتصادی خواهد شد . پذیرفتن دو جانبه به منزله ی این است که ما ابتدا حرف های مخالف ِ طرف مقابل را بشنویم و به او اجازه بدهیم که به همین حرف های خویش که مخالف با افکار و عقاید ما هستند فکر کند!


بدین سان پذیرفتن دو جانبه یعنی این که همدیگر را درزوایایی متفاوت بپذیریم و با آسیب شناسی شخصیت یکدیگر و آنالیزم رفتارهابه خروجی مثبتی برای خود و جامعه دست یابیم . بنابراین پذیرفتن دو جانبه به پذیرفتنی گفته می شود که افراد در همه ی جوانب یکدیگر را قبول داشته باشند و از این نوع پذیرفتن می توان به عنوان فرهنگ پذیرفتن یاد کرد .


3- پذیرفتن مثبت: به پذیرفتنی گفته می شود که افراد نکات مثبت یکدیگر را قبول دارند و احیانا” همدیگر را درجهت برون رفت از نکات منفی حمایت و تشویق می کنند . به عنوان مثال: وقتی یک فرد رشد و توفیق فرد دیگری را درجامعه تعریف و تبلیغ می کند و به این فرآیند فکری و یا … غبطه می خورد و نه غصه ! از این نوع پذیرفتن می توان به عنوان پذیرفتن مثبت یاد کرد .


در پذیرفتن مثبت فرد مدام به دنبال برجسته کرن مثبت های فرد دیگری می باشد و تحت هر شرایطی رویکردی مثبت محور را به انداخته ها و اندوخته های فرد دارد . لذا این نوع پذیرفتن دربین طیف و طبقات مختلف ِ جامع وجود دارد و به انحای متفاوتی در جامعه ترسیم و تصویر می شوند . به شکلی که مثلا” یک منتقد ادبی از یک شاعر ابتدا به نکات مثبت اثر وی می پردازد و سعی بر آن دارد تا که نکات منفی اثر را نیز با زبانی صمیمی و به دور از اغراض و جانبداری به صاحب اثر گوشزد کند که در این نوع روش هم فرهنگ رشد میسر می شود و هم فرهنگ اعتماد و اعتقاد . یا این که مثلا” در یک خانواده پدر و مادر خانواده نکات مثبت فرزند را برجسته می کنند و با کنایه و ایما و با زبانی ساده و صمیمی نکانت منفی را نیز به آن وانمود می کنند که در این حالت نوعی پذیرفتن مثبت صورت می گیرد .


تجربه نشان داده است که برجسته کردن رفتارهای مثبت یک فرد خود می تواند رفتارها ی منفی آن را برطرف نماید . بنابراین ، تعریف کردن از دیگران تحت هر شرایطی نیاز هر انسانی است و قطعا” انسان ها تشنه ی تعریف اند ولی بایستی از روشی استفاده نمود که طرف مقابل هم خود را حفظ کند و هم این که از ظرفیتی بر خوردار باشد که این نوع تعریف بتواند دررشد جامعه مؤثر افتد . لذا تعاریف بی جا و بی مورد که تناسبی با شخصیبت فرد مقابل ندارند نیز تحت هیچ شرایطی خوب نیست اما تشویق فرد در جهت روی آوردن به کارهای خوب و شایسته هرچند که فرد مقابل آدم خوبی هم نباشد ، بایسته ی هر فرد مشوقی است .


4- پذیرفتن منفی : به پذیرفتنی گفته می شود که افراد یکدیگر را در نکات منفی می پذیرند و اغلب این نکات را در جامعه برجسته می کنند . پذیرفتن منفی ریشه در رفتارها و برخورد های کودکی و نوجوانی دارد. به عنوان مثال: وقتی خانواده و یا اجتماع با یک کودک و یا نوجوان برخورد خوبی نداشته اند و در زوایایی او را آزار داده اند طبعا” همین آزار و اذیت ها در بزرگسالی فرد را رنج می دهد و این فرد در صدد بر می آید تا که دو راه را انتخاب کند . ابتدا این که سعی می کند به دنبال انتقام باشد و در ثانی احتمال می رود که با ساختن شخصیّت خود ورسیدن به یک خودباوری در صدد جبران مثبت بر آید .


تجربه و تاریخ نشان داده است که اغلب افرادی که در عنفوان کودکی و نوجوانی تو سر خور بوده اند و به انحای مختلفی مورد آزار و اذیت خانواده و جامعه قرار گرفته اند ، در بزرگسالی به دنبال انتقام بر آمده اند و انتقام نیز خطرناک ترین رفتاری است که ممکن است یک فرد ، جهانی را به آتش و نابودی بکشاند زیرا که امکان رشد اجتماعی و سیاسی این گونه افراد زیاد است و همین که به رشد اجتمای و سیاسی رسیدند به فکر انتقام از جامعه به انحای مختلف می افتند که حرکت خوشایند و معقولی نیست ولی ریشه درروان و روح افراد دارد که به ندرت بدیلی برای این مریضی پیدا می شود . اما آن سوی قضیه نیز صادق است چه این که احتمال می رود که فرد با این که در کوچکی مورد آزار و اذیت و تحقیر فراوانی قرار گرفته است ولی در بزرگسالی به دنبال جبران باشد . یعنی در واقع تمام کمبودهای شخصیتی ، اجتماعی ، مالی و … خود را با مقوله ی جبران برطرف سازد . که از این گونه افراد نیز در جامعه کم نداریم . به عنوان مثال: خیلی از افراد دیگران را تحت هر شرایطی می پذیرند و به آن ها احترام می گذارند که در واقع پذیرفتن این افراد ریشه در جبران ِ نداشته های خود دارد . به عنوان نمونه : یک فرد متمول که در کوچکی فقیر و تهی دست بوده است به طروق مختلف به دیگران کمک می کند و البته برای افراد ثروتمند نیز احترام قائل است . لذا این حرکت ابتدا در جهت رشد و بالندگی شخصیّت و منش خود فرد می باشد و در ثانی می خواهد با این رفتار ها و منش جامعه را نیز با خود همراه سازد تا که به گونه ای جبران مافات کرده باشد .


بنابراین در پذیرفتن منفی اگر فرد بدنبال انتقام باشد این نوع رفتار دارای کارکترها ی فرآرونده ای برای خود فرد و جامعه به شمار نمی آید اما اگر فرد بدنبال جبران باشد ، در واقع نوعی پذیرفتن مثبت تلقی می شود .


5- نپذیرفتن : فرهنگ نپذیرفتن به عنوان عنصری فرآرونده در جوامع توسعه نیافته و سنتی و جوامع در حال گذار به توسعه نقش و تأثیر بیشتری را نسبت به جوامع پیشرفته و صاحب تکنولوژی دارد. نپذیرفتن دقیقا” در مقابل پذیرفتن قرار دارد و معنی آن این است که افراد در همه ی جوانب یکدیگر را قبول ندارند و یا این که این فرهنگ نپذیرفتن حالتی سکوت گون دارد . به بیانی افراد هیچ گونه نظری را در مورد یکدیگر ارائه نمی دهند . این نوع رفتار را می توان نوعی سکوت فرهنگ پنداشت چه این که هیچ گونه تبادل نظری در بین افراد و جامعه صورت نمی گیرد و در واقع هرکسی خود را قبول دارد و دیگری را هم زیر سئوال نمی برد!! بنابراین این نوع روند از جانب کشورهای پیشرفته و در بین آحاد جوامع عقب افتاده رخنه کرده و امروزه از آن می توان به عنوان نوعی بد فرهنگی یاد کرد . نپذیرفتن نوعی بد فرهنگی است که ریشه بر تیشه ی فرهنگ می زند و این سکوت ِ ناخود آگاه که از جانب خود آگاه ِ جوامع پیشرفته در جوامع عقب افتاده متداول شده است ، جامعه را با انومی ها و جنون های فکری مواجه کرده است چه این که دراین گونه جوامع به سهولت واقعیات و حقایق دیگران کتمان می شود و جامعه با نوعی استاتیک فکری (انجماد) مواجه خواهد شد که تبعات آن نیز در بطن جامعه خوشایند نیست . همان طورکه ذکر آن رفت در پذیرفتن یک جانبه حداقل تعاملی یک جانبه صورت می گرفت اما در نپذیرفتن هیچ گونه تعاملی صورت نمی گیرد و هر کسی خود را قبول دارد .این گونه فرآیندِ نامیمونِ« خود قبول داشتن » از نا زیباترین رفتارهایی است که جامعه را با بحران هویت مواجه میکند و به مرور زمان جامعه دچار توحش و توهم و هذیان های رؤیایی و تخیلی خواهد شد که در هیچ قاموسی هم نمی گنجد .


لذا مهمترین عنصر نپذیرفتن سکوت است که در مقابل فریاد قرار می گیرد و جامعه ای که سکوت می کند بی گمان آن جامعه از فریاد هایش غافل می باشد .


2- آنتو لوژی ( هستی شناسی ) فرهنگ پذیرفتن در جامعه و طبیعت


الف) نگاهی به فرهنگ پذیرفتن درخانواده : کوچک ترین عضو جامعه را خانواده می گویند ولی همین کوچک ترین عضو به عنوان ستون جامعه به حساب می آید ودر رشد و بالندگی جامعه نقشی سازنده را بر عهده گرفته است . پذیرفتن در خانواده با ازدواج و یا به اصطلاح پیوند زوج و زوجه انجام می گیرد و حاصل این دو نیز می تواند تولد دو یا چند فرزند مذکر و مؤنث باشد و این پیوند در کشورهای مختلف متفاوت است و بستگی به فرهنگ و آداب و رسوم و اعتقادات دینی و یا احیانا” غیر دینی جوامع دارد . بنابراین ساختار و بافتار فرهنگی خانواده ها در سیستم های سنتی با سیستم های مدرن فرق می کند زیرا که در خانواده های سنتی تعداد فرزندان زیاد است و امکانات کم اما در خانواده های مدرن تعداد فرزندان کم است و امکانات زیاد . لذا در می یابیم که قدرت پذیرفتن در خانواده های کم جمعیت به مراتب بیشتر از خانواده های پر جمعیت می باشد و به همان اندازه نیز سلامت فکری و بهداشتی در خانواده ها ی کم جمعیت بیشتر از خانواده های پر جمعیت است .


با این وجود ، پذیرفتن ابتدا از جانب والدین صورت می گیرد که به بیانی عامیانه به آن تفاهم هم می گویند . تفاهم اگر در بین والدین باشد و ازدواج این دو بر اساس مفاهمه هایی تعریف شده ، صورت گرفته باشد ، طبعا” پذیرفتن در جوانب مختلف بین این دو پر رنگ تر است و این پذیرفتن نیز به عنوان فرهنگی پیش رونده در تربیت فرزندان نیز تأثیر خواهد داشت و اگر چنانچه فرهنگ پذیرفتتن کم رنگ و یا احیانا” خدشه دار شود تأثیر آن نیز بر روی فرزندان دو چندان می شود.


در فرهنگ پذیرفتن در خانواده ها بی شک تمیز دادن و یا فرق انداختن بین بچه ها و حتی بین والدین خود مسببی است در جهت عدم پذیرفتن خانواده در جوانی مختلف . در برخی خانواده ها پذیرفتن فرزندان یکسان نیست و در برخی دیگر یکسان است و در بعضی ها هم، هیچ گونه پذیرفتنی از جانب والدین صورت نمی گیرد و نکته ی آخر این که در خیلی از موارد والدین حالت آلترناتیو یا جایگزینی را در خانواده بازی می کنند که به هر کدام از این سئوالات پاسخ می دهیم . در مورد اول که پذیرفتن فرزندان یکسان به نظر می آید عدم تفاهم و تفکر بین والدین می باشد که نوعی پذیرفتن دو جانبه در خانواده شکل می گیرد . به بیانی فرزندان در پذیرفتن بین والدین تقسیم می شوند واین خود باعث تقابل در خانواده می شود و نه تفاهم .


نکته ی دوم این که ما با نوعی یکسانی از زاویه ی پذیرفتن مواجه می شویم یعنی این که والدین با هم در تفاهم چند جانبه هستند و این رفتار نیز فرزندان را به جانب خود می کشد و تقریبا” می توان گفت با نوعی پذیرفتن واحد و مؤثر مواجه می شویم و در این نوع خانواده ها بحران مدیریت وجود ندارد ویا کم تر وجود دارد .


در گزینه ی سوم نیز ما با نوعی اختلاف در بین والدین تصادم داریم و این اختلاف و سلیقه ی فکری و فرهنگی و … باعث می شود تا که فرزندان نیز از همین روش بهره مند شوند . و در این نوع خانواده ها می توان نوعی پذیرفتن را مشاهده کرد که بدترین حالت برای خانواده و جامعه به شمار می آید .


نکته ی آخر که بسیار هم مهم است بحث آلترناتیو یا جایگزینی است . آلترناتیو وقتی صورت می گیرد که والدین و یا یکی از آن ها بر اساس کمبودهایی اجتماعی از قبیل : سواد ، فرهنگ ، اقتصادو … که تجربه نموده اند در صدد بر آمده اند تا که فرزند یا فرزندان خود را از این کمبودها رها سازند . بنابراین والدین دقیقا” به عنوان جایگزین نقش خود را ایفا می کنند . به عنوان نمونه : اگر فرزند آن ها دکتر شده و خود والدین بی سواد یا کم سواد هستند ، به انحای مختلفی محور جایگزینی و تعصب و جانبداری را در جامعه نسبت به فرزند خود و به نفع خود بازی می کنند که این نوع رویه حالت خوبی را در جامع نخواهد داشت . بدترین پذیرفتن ازنوع آلترناتیو است که هم برای خود افراد ضرر دارد و هم این که این ضرر و خسران به جامعه منتقل می شود . لذا این نوع جایگزینی در فرزندان نیز به مرور زمان تأثیر می گذارد و ممکن است که فرزندان هم با اولاد خود همین فرآیند را داشته باشند . با این مفاهیم در می یابیم که فرهنگ پذیرفتن در خانواده از عناصر مهم و سازنده ای است که تأثیر خود را ابتدا بصورت فردی و بعد به شکلی جمعی در بین آحاد مردم به نمایش می گذارد و چون فرهنگ از فرد شروع می شود و در جمع خلاصه می گردد لذا نقش فرهنگ پذیرفتن در ابتدا از جانب والدین پایه گذاری می شود و منبعد تأثیرش در جامعه نماد و نمود پیدا می کند .


دیگر نکته بحران مدیریت و مدیریت بحران در خانواده هاست . والدین به عنوان پایه های مستحکم سقف زندگی قلمداد می شوند که اگر یکی از این دو پایه نباشد و یا مدیریت ضعیفی را از خود به نمایش بگذارند، سقف زندگی خواهد ریخت. ازسویی اگر فرزندان در همان اوان کوچکی والدین را ازدست بدهند ، فرهنگ پذیرفتن را در ابعادی از جامعه می آموزند و هر آنچه که از جامعه آموخته اند را سر لوحه ی زندگی خود قرار می دهند . اما اگر در سن جوانی والدین خود را از دست داده باشند ، رگه هایی از فرهنگ پذیرفتن را از والدین به عنوان الگو با خود دارند و ازآن ها در جامعه استفاده می کنند .


بنابراین فرزند وقتی با بحران مدیریت مواجه می شود که مدیر خانواده نبوده است و در این جاست که فرزند در صدد جبران بر می آید و احتمال کجروی و ناهنجاری های اجتماعی نیز برای فرزند وجود دارد . دیگر بحران مدیریت و مدیریت بحران بر می گردد به خود ِ والدین که در فراز و فرود زندگی خود بتوانند خانواده را در ابعاد مختلف مدیریت کنند به گونه ای که اگر مدیریتی ضعیف داشته باشند ، فرزندان نیز با آسیب مواجه می شوند و اگر مدیریتی قوی از خود به تصویر بکشند فرزندان با رشد و بالندگی فکری و فرهنگی تصادم دارند . بنابراین بحران مدیریت یک بحث است و مدیریت کردن همان بحران نیز از جانب والدین خانواده نیز بحث دیگری است که هر کدام از این ها در فرهنگ پذیرفتن در خانواده نقش سازنده ای را بر عهده گرفته اند . دیگر فرهنگ پذیرفتن در خانواده بحث مذکرو مؤنث بودن فرزندان است . جنسیت در خانواده در فرهنگ پذیرفتن نقشی اساسی دارد . بنابراین در خانواده های سنتی پذیرفتن پسر بیشتر از دختر است وبه تعبیری جنسیّت در خیلی از ابعاد تعیین کننده می باشد . اما در خانواده های مدرن چنین حالتی را کمتر مشاهده می کنیم و تقریبا” فرهنگ پذیرفتن بر اساس منطق و کارآیی و نوع ابتکار و توانایی فرزندان مد نظر می باشد . نکته ی دیگر نیز فرهنگ پذیرفتن در بین خودِ فرزندان می باشد که در برخی از خانواده ها تنها پسر وجود دارد و در برخی دیگر دختر و در بعضی ها هم ، مثلا” یک دختر و چند پسر و یا یک پسر و چند دختر وجود دارد که از حیث روانشناسی با نوعی کمبود محبت و جنس مخالف و موافق و عدم تفاهم و تعامل در ابعاد روحی و روانی و فرهنگی در بین فرزندان مواجه هستیم . لذا اگر این کمبودها نباشد یعنی خانواده ها از دو دختر و دو پسر بر خوردار باشند این خود از منویات ویژه ای به شمار می آید که خانواده ها را در آن بحران روحی و کمبود های عاطفی کمک می کند . افزون بر این که ممکن است والدین از کمبود فرزند رنج ببرند و به بیانی هرگز بچه دار نشوند که این هم به نوبه ی خود در فرهنگ پذیرفتن مؤثر می باشد . بنابراین همه ی مواردی که در بالا ذکر آن رفت ، اگر چه به این راحتی میسر نیست اما اگر بصورت کارشناسی شده وقانونی در بستر جامعه لحاظ شوند بی گمان در سیر زمان تبدیل به رفتار و فرهنگ خواهند شد .


2- رویکردی به فرهنگ پذیرفتن در طبیعت و نشانه های طبیعی


طبیعت در فرهنگ و زبان انسان ها تأثیر بسزایی دارد و انسان ها نیز در ازمنه های تاریخ به عنوان موجوداتی متفکر و با فرهنگ تأثیر خود را در طبیعت به اثبات رسانده اند . بنابراین جهان طبیعی جهانی است که به نوبه ی خود از فرهنگ پذیرفتن بهره مند شده است و تقریبا” به عنوان معلمی کارآمد برای ما انسان ها به شمار می آید زیرا که نشانه های طبیعی که هر کدام دارای مفاهیم و ویژگی های ظاهری و باطنی خاصی هستند خود بیانگر این مدعاست . حا ل اگراز موالید چهارگانه انسان را به عنوان موجودی صاحب منطق و فرهنگ جدا کنیم دیگر موالید دارای فرهنگ پذیرفتن هم در خود و هم در دیگر موالید هستند . به عنوان نمونه: شب و روز تا یکدیگر را نپذیرند و چیزی به نام گردش زمان به وجود نمی آید . و یا کوه ها که به صورت سلسله وار در کنار هم قرار گرفته اند ، این خود مصداقی بارز و مبرز از فرهنگ پذیرفتن است . چه این که تا قله ای نباشد کوهپایه ای هم وجود ندارد و یا دشت ها که در دامان خود هزاران گل و گیاه را با نظم و ترتیب و الوان خاصی پذیرفته اند و حتی آشتی تضادها را هم در این دشت و دمن ها به وفور مشاهده می کنیم زیرا که بر سینای همین دشت ها درختان بلندی نشسته است و یا قله ی بلندی خودنمایی می کند و یا تپه های فراوانی نمایش خود را به منصه ی ظهور رسانده اند.


دیگر پذیرفتن طبیعت زیستن موجودات در کنار هم می باشد که این موجودات هم در دریا و در کنار هم زندگی می کنند و هم در خشکی و نقاط آباد هستی در کنار هم به زیستن ادامه می دهند . فرهنگ پذیرفتن در اقیانوس ها نیز نمادی نمادین دارد به گونه ای که اقیانوس چندین دریا و در دل خود هزاران موجود زنده و غیر زنده را پذیرا شده است و به همین خاطر اقیانوس نام گرفته است . یا کره ی زمین که به عنوان گهواره ی همه ی موجودات زنده و غیر زنده شناخته شده است که همه ی موجودات در این گهواره به مانند کودکی بزرگ می شوند و از خود مشخصه های ویژه ای را به نمایش می گذارند .


زمین به عنوان مهم ترین پذیرا ، در واقع پذیرنده ی همه ی ماست و این پذیرندگی از جانب زمین هم در زمان حیات ما به شمار می آید و هم دروقت ممات . بنابراین : «تا زنده ایم بر دوش آنیم و در وقت مردن در آغوش آن»


دیگر فرهنگ پذیرفتن در دل طبیعت و نشانه های طبیعی به عنوان نمونه: یک باغ گردوست که درختان هم جنس و هم تبار آن بدون هیچ مزاحمتی نسبت به یکدیگر و با کمال صداقت و همدلی در کنار هم گرد آمده اند و در جهت خدمت به ما انسان ها در تلاش و کوشش هستند .


گورستان نیز از دیگر بسترهای طبیعی است که همه ی مردگان را پذیراست و می توان ازآن به عنوان یک تالار برای مردگان یاد کرد . تالاری که همه ی مردگان را به میهمانی همیشگی و ابدی خود دعوت می کند! اما ما زندگان اگرچه در کنار هم قرار گرفته ایم و زندگی می کنیم ولی فرهنگ پذیرفتن را تنها در ظاهر رعایت می کنیم و نه در باطن و به معنی واقعی !


باز نمونه می توان یک گل و یا درخت را مثال زد که شاخه ها و برگ های آن در کنار هم در کمال فروتنی و صداقت زندگی می کنند ، شکوفه و بالاخره میوه می دهند . فرهنگ پذیرفتن را باید از آسمان یاد گرفت که همه ی منظومه ها را در خود جای داده است و یا فرهنگ پذیرفتن را بایستی از فصول سال یاد گرفت که زمستان جای خودرا با احترام به بهار می دهد و بهار نیز جای خود را به تابستان می دهد و تابستان نیز جای خود را به پاییز می دهد و دوباره پاییز نیز جای خود را به زمستان می دهد .


ضمن این که فرهنگ پذیرفتن را از یک فصل از سال هم می توان به زیبایی آموخت چه این که فروردین جای خود را به اردی بهشت می دهد و اردی بهشت نیز جای خود را به خرداد و یا دی جای خود را به بهمن می دهد و بهمن نیز اسفند را بر جای خود بر می گزیند . آیا این فرهنگ پذیرفتن در بین ما انسان ها وجود دراد ؟ آیا این نوع پذیرفتن ها نمی توانند برای ما الگو باشند ؟ آیا طبیعت به عنوان معلم ما نمی تواند باشد و صدها آیا و چرای دیگر که هر کدام از ما باید به آن ها فکر کنیم و چاره ای را برای ارتقاء و بالندگی فکری و فرهنگی خود بیابیم .


3- نگاهی به فرهنگ پذیرفتن در ادبیات و هنر و علم و دانش


با دور نمایی از تاریخ شعر و هنر در می یابیم که فرهنگ پذیرفتن در جامعه ی ادبی ما اگر چه وجود داشته و دارد اما در زوایایی سلیقه ای و از روی منافع شخصی و معنوی هم طرح ریزی و شکل گرفته است و احیانا” و به تعبیری عامیانه حالتی بده و بستون را هم داشته است . پذیرفتن یک هنرمند یا شاعر از جانب یک هنرمند یا شاعر دیگر به مانند پذیرفتن دو نفر عادی یا پذیرفتن خار و گل نیست چه این که نوعی رقابت علمی و هنری سالم و احیانا” ناسالم در این نوع پذیرفتن وجود دارد . از سویی دیگر ممکن است منافع مالی و معنوی و … نیز در این نوع پذیرفتن نهفته باشد .


بنابراین برای این که یکدیگر را در شعر و ادب و در مجموع هنر بپذیریم نیاز به ، از خود گذشتگی و نوعی بی نیازی را می طلبد . هر هنرمندی که قدرت و شهامت تعریف را از خود و دیگران ندارد، آن هنرمند هنوز به آن قله ی بی نیازی نرسیده است . انسان وقتی از خود آگاهی به دل آگاهی می رسد در آن جاست که خویش را بی نیاز می بیند و پذیرفتن هر چیزی برای آن ممکن می شود . به عنوان نمونه: سهراب می گوید: «اگر کرم نبود دنیا یک چیزی را کم داشت » اگر چه سهراب موجودی کوچک را به نام کرم می پذیرد و عضوی از این جهان پهناور می شمارد اما آیا همین سهراب دیگران را که هم جنس خودش و در زمان خودش بوده اند را به معنی واقعی پذیرفت و یا احیانا” از آن ها سخنی را به صورت مکتوب به میان آورده است و یا حداقل در یک انجمن شعر شرکت کرده است ؟!


پذیرفتن تنها شعار دادن یا شعر سرودن نیست بلکه نیاز به عمل دارد . به قول شاعر : به عمل کار برآید به سخندانی نیست . بنابراین الگوهای جامعه نویسندگان و شعرا هستند که به تولید اجتماعی در بطن همین مردم و طبیعت و با استفاده از روحیات و ویژگی های انسانی و طبیعی همین مردم و طبیعت به سرودن و نگاشتن می پردازند . لذا ابتدا فرهنگ پذیرفتن باید در بین خود هنرمندان صورت پذیرد و منبعد به جامعه تسری پیدا کند و بی گمان هنرِ فرهنگ پذیر و جامعه پذیر باید توسط همین الگوها آغاز شود و به عنوان یک بستر فرآرونده در بین جامعه جای پایی را باز کند . بااین تعابیر ، در می یابیم که فرهنگ پذیرفتن در بین شعرا و نویسندگان کم رنگ است به گونه ای که هر کسی بدنبال مطرح کردن خودش و حذف کردن دیگری به هر طریقی و روشی است و فکر می کنم که این روند ، روند شایسته و بایسته ای برای ادبیات و شعر ما و حتی برای خود هنرمندان نباشد . علت عمده ی این مهم بر می گردد به تاریخ سنتی ایران و استبدادی که بر گونه های تاریخ این ملت حک شده است .


نکته ی دیگر عدم حسب الحال نویسی است که اغلب شعرا و ادبا و … نامی این سرزمین از رندگی نامه ی واقعی و درستی بر خوردار نیستند و یا حداقل لایه های نامکشوفی از زندگی شخصی و هنری آن ها به چشم می خورد که هنوز هم معلوم نشده اند که حداقل محقق و یا پژوهشگر بر اساس آن بتواند به نوعی درون کاوی در هنرمند دست یابد و پارامترهایی را برای جامعه به عنوان ضعف و قوت بر گزیند .


نکته ی سوم عدم رشد و توسع ی فرهنگی و هنری است که اگر چه در ازمنه های دیروز ِ تاریخ ادبیات و شعر و … ما کم و بیش وجود داشته و دارد ولی در جهان امروز چنین چیزی اگر هم باشد ، تبلیغ و تعریف جهانی نشده است . و ما خود پروری و خود نگاری را به اغیار گری و دیگر پروری ترجیح داده ایم و شاعران و هنرمندان دچار نوعی توهم و عدم خود باوری شده اند و توجه به هم نوع و میهن و خاک خود را کمتر مد نظر دارند و اغلب به هنرمندان خارجی التفات می کنند که این خود فرهنگ پذیرفتن را در بین شعرا و ادبا با تضعیف مواجه ساخته است . درزوایایی دیگر می توان فرهنگ پذیرفتن را در بین شعرا و نویسندگانی بررسی نمود که این هنرمندان از عقده های ادیپ و کمبودهای روحی و اجتماعی رنج می برند . به نظر می آید هر هنر مندی که به معنی واقعی از هنرمند دیگر به معنی واقعی تعریف نمی کند این رفتار ریشه در عقده های ادیپ و کمبودهای روحی و اجتماعی که در کودکی و نوجوانی شکل گرفته اند ، دارد . چه این که این کمبودها به صورت نوعی نوستالژیک در آمده اند و تقریبا” نوعی غم و اندوه و حسرت را نسبت به گذشته و حال بازگو می کنند و در مقابل این افراد همین حس های نوستالژیک وار قد علم می کنند و افسار تعریف و پذیرفتن را از شخص هنرمند می ستانند .


کمبودهای اجتماعی و روانی دردو شکل تصویر می شوند . نخست در شکل انتقام است و دیگر در شکل بی تفاوتی . در شکل نخست شاعر و یا هنرمند سعی بر آن دارد تا که از طریق هنر و آثار هنری خود ازمردم انتقام بگیرد و این انتقام را در اشکال متفاوت باایده های مختلف پیاده کند . در ثانی شکل بی تفاوتی را نسبت به هم فکر خود در دستور کار قرار می دهد که این نوع برخورد نیز به نفع جامعه ی ادبی نیست . بی تفاوتی شکلی از کار هنرمندان به شمار می آید که تبعات آن باعث ایجاد خود برتر بینی می شود و این خود برتربینی نیز بزرگترین چالش فرآرو برای جامعه ی ادبی ما به شمار می آید . اما از بین همین هنرمندان ما با افرادی هم سر و کار داریم که نه بدنبال انتقام هستند و نه بی تفاوتی، بلکه در صدد بر می آیند تا که گذشته ی خود را با نگاهی مثبت به جلو ببرند و در جبران آن برآیند . لذا شاعر و یا هنرمندی این چنینی سعی می کند که این جبران را به دوشکل به تصویر بکشد . نخست با سرودن شعر ی یا نوشتن کتابی و یا ترسیم کردن تابلویی و یا نوختن سازی و خواندن آوازی این نوع کمبود خود را جبران می کند در ثانی در صدد بر می آید تا که با نگاهی مثبت فرهنگ پذیرفتن دیگر افراد هنری و واقعی را هم در دستور کار خود قرار دهد که فکر می کنم این نوع هنرمند دارای جایگاه و محبوبیت است زیرا که هم برای رشد خود تلاش کرده و هم برای ترقی و تعالی فرهنگی و ادبی جامعه .


با این تعابیر ، فرهنگ پذیرفتن در ادبیات و شعر ایران حالتی لیبرال و در اصطلاح دیگری لیبرتی(رهایی فکری) ندارد و اگر چه شعرا و ادبا کم و بیش تعاریفی هم چاشنی کار خود می کنند اما این نوع تعاریف به صورت پایه ای و آکادمیک و سازنده نیست زیرا که، در هیچ برهه ای از زمان ما با حداقل شبیه سازی لیدرها توسط خودشان مواجه نبوده ایم و یا به اصطلاحی دیگر این هنرمندان آلترناتیو نداشته اند و جامعه ای که از فرهنگ آلترناتیو و مؤلفه های آن بهره مند نیست ، طبعا” به مرور زمان دچار رکود و واپس گرایی خواهد شد . بنابراین اگر چه هیچ کسی فردوسی و یا سعدی و حافظ و یا احیانا” نیما و شاملو نمی شود ولی حداقل بایستی در جامعه نوعی شدن و فرهنگ پذیرفتن باشد که ما بتوانیم به شاخک های متفاوتی از این در ختان ادب و هنر دست یابیم .


لذا وقتی درخت شعر و ادب فردوسی شاخک پردازی نمی شود و به اصطلاح برگ و بر آن آبیاری نمی شود و یا درخت شعر نیما حرس و نماد و نمودی تازه را از حیث ساختار و محتوا به خود نمی بیند و … این موارد باز برمی گردد به خود ما و نباید از چشم دیگران دید و به بیانی گلایه کنیم که مثلا” ما شاعر یا نویسنده ی جهانی نداریم . بنابراین تا وقتی که فرهنگ پذیرفتن در بین خودمان نهادینه و قانون مند نشود طبعا” انتظار داشتن از دیگران که مثلا” ما را در جوانبی پذیرا باشند ، و شاعری جهانی و .. .قلمداد کنند حرفی معقول و منطقی نیست . دیگر نکته فرهنگ پذیرفتن در علم و دانش می باشد که این روند اغلب در بین دانشگاهیان رواج دارد . دانش ، دانش جو و دانشگاه یک مثلث متساوی الاضلاع است که اگر یک ضلع آن حذف شود ، دیگر شکلی هندسی را نظاره نخواهیم کرد . بنابراین مهم ترین فرهنگ پذیرش بایستی توسط استاد و شاگرد در دانشگاه شکل بگیرد . شاگرد باید استاد را به نحو اکمل بپذیرد و استاد نیز باید شاگرد را به عنوان یک فرد مستعد و جویای دانش پذیرا باشد . لذا این نوع رفتار باعث می شود تا فرهنگ پذیرفتن در کانون های علمی شکل و شمایلی تازه به خود بگیرد . اما متأسفانه در جامعه ی امروز و در زوایایی برخی از شاگرد ها از استادها تمرد می کنند واستادهایی هم هستند که شاگرد را در جوانبی نمی پذیرند و این رابطه ی یک سویه خود مسببی است درجهت رکود علم و دانش در دانشگاه ها .


دیگر نکته اخذ مدارک فرمالیته و فرمیکال است که دانش جو از دانش کافی برخوردار نیست اما از طرفی مدرکی را اخذ کرده است که همین مدرک باعث توهم و متوهم شدن آن در دایره ی علم و دانش گردیده و او را از واقعیّات وحقایق به دور ساخته است .


مدرک گرایی نه تنها در بین دانشجویان رواج دارد بلکه برخی از اساتید دانشگاه نیز شامل این پروسه می شوند . با این وجود، مدرک گرایی یکی از عواملی است که فرهنگ پذیرفتن را دچار خدشه و خلل کرده است چه این که ، اغلب افراد دارای مدرک تحصیلی هستند و قیاس ها نیز تقریبا” قیاسی مع الفارق است . مثلا” یکی دانشجوی فارغ التحصیل دانشگاه تهران می باشد که در کنکور سراسری قبول شده است و دانشجوی دیگر فارغ التحصیل دانشگاه آزاد و یا پیام نور .


بنابراین رعایت عدالت نیز در این جا لحاظ نمی شود و هر دو نیز دارای مدرک مثلا” دکترای جامعه شناسی هستند و طبعا” در چنین حالتی همدیگر را نمی پذیرند چون شناخت این دو از یکدیگر بر اساس ماهیت و کیفیت کار نیست بلکه فرم و مدرک ظاهری است . با این تعابیر ، فرهنگ پذیرفتن باید بر اساس واقعیات و حقایق باشد و هر کسی بر اساس بار علمی اش مورد وارسی قرار گیرد و نه بر اساس بار مدرک . ممکن است یک فرد راننده ی ماهری باشد اما گواهی نامه نداشته باشد و درعوض ممکن است فردی گواهی نامه داشته باشد ولی راننده نباشد و حالت سومی هم وجود دارد که ممکن است فرد هم ماشین داشته باشد و هم گواهی نامه اما راننده نباشد . عدم پذیرفتن فرد دانشگاهی توسط خانواده هاخود از دیگر موارد است . زیرا که ، این فرد با این که فارغ التحصیل شده اما بازار کار برایش فراهم نشده و همین بیکاری خود مسببی است در جهت عدم فرهنگ پذیرفتن فرد دانشگاهی توسط خانواده .


3- نقش زبان، آداب ها وعادت ها درفرهنگ پذیرفتن


الف ) آداب ها : آداب و رسوم و باورداشت های عامیانه درفرهنگ پذیرفتن نقش بسزایی دارند به گونه ای که هر منطقه یا سرزمینی از آداب و رسوم و معاشرت و سنن ویژه ای برخوردار است و این آداب نیز به عنوان یک سنت فرآرونده در بین آن مردم به شمار می آید. به عنوان نمونه: پذیرفتن یک شخص علمی در بین عموم مردم کار ساده ای نیست و پذیرفتن مردم عامه و دارای آداب و عقاید خاص خود نیز برای یک فرد علمی و دانشگاهی کاری بس دشوار است . علت عمده بر می گردد به نوع رویکرد و باورداشت هایی که بین این دو طبقه ی اجتماعی در جامعه وجود دارد . می توان گفت پذیرفتن بایستی بر اساس روابطی دو سویه انجام پذیرد و مطالبات افراد نیز از یکدیگر حالتی دو جانبه داشته باشد . بنابراین این نوع پذیرفتن مرتبط می شود به نوع رویکرد و فرهنگ و آداب و رسوم افراد که ممکن است با هم در تفاوت عمده باشد . با این مفاهیم ، امکان دارد یک فردی دارای تحصیلات باشد اما مبادی آداب نباشد و نتواند با جامعه ارتباط برقرار کند اما ممکن است یک فرد از هیچ تحصیلاتی بر خوردار نباشد ولی فرهنگ پذیرفتن را به سهولت بلد باشد و به آن عمل کند .


لذا فرهنگ پذیرفتن منوط به آداب و رسوم و نوع برخورد افراد با جامعه را دارد که در چه منطقه ای با چه فرهنگ و رسومی زندگی می کنند . پوشش فرهنگی و آداب و رسوم عامیانه و گویش و لهجه ها نیز از دیگر مواردی است که فرهنگ پذیرفتن را رقم میزند . شاید بتوان گفت کردها و لرها از حیث فرهنگ پذیرفتن بیشتر یکدیگر را قبول و پذیرا هستند چرا که دارای اشتراک فرهنگی و آداب و رسوم و تاریخ و موقعیت جغرافیایی نزدیک به هم هستند .


و از جانبی دیگر ترک های تبریز با ترک های زنجان وتهران بیشتر ارتباط برقرار می کنند زیرا که این دو از آداب و رسوم و باورداشت هایی عامیانه و زبانی مشترک برخوردار هستند . از سویی دیگر می توان به اصفهانی ها و یزدی ها اشاره نمود که اگر چه دارای باورداشت ها وآداب متفاوتی هستند اما در ابعادی هم موقعیت جغرافیایی تقریبا نزدیک به هم دارند و البته آداب و رسوم و رفتارها و اعتقادات مشترک ونزدیک به هم نیز از دیگر عوامل است .


بنابراین فرهنگ پذیرفتن در کشور ایران بر اساس نوع آداب ها و رسوم و باورداشت ها و عقاید ی که در ازمنه های تاریخ در بین مردمان این سرزمین بوده شکل می گیرد واین فرآیندهای آداب محور خود را به عنوان نشانه هایی فرهنگی و هنری چهره نموده اند که این نشانه ها به انحای مختلف در ارتباطات اجتماعی خود را به نمایش می گذارند . دیگر مهم نیز طبقات اجتماعی جامعه می باشد که هر کدام از این طبقات اجتماعی دارای آداب و رسوم خاصی هستند . به عنوان نمونه: یک فرد روستایی با فرد روستایی دیگرچه در یک منطقه ی مرتبط با زیست بوم خود یا مناطق دیگر ، بیشتر ارتباط برقرار می کند تا یک روستایی با یک فرد شهری .


و ارتباط و فرهنگ پذیرفتن در بین طبقه ی شهرنشین به مراتب پر رنگ تر از ارتباط طبقه ی روستایی با طبقه ی شهری است . نمونه : یک بازیگر سینما ممکن است دربین طبقه ی روستایی به اندازه ی یک کدخدای روستا یا رئیس یک ایل یا طایفه مورد پذیرش مردم آن روستا یا محله قرار نگیرد چراکه امکان دارد پارامترهایی که مدنظر یک فرد روستایی می باشد در آن بازیگر از نگاه او یافت نشود والبته عکس این قضیه هم می تواند صادق باشد .


ب) عادت عا : عادت یک رفتار مکرر و مریض گون است که به اشکال مختلف در افراد نمایان می شود به گونه ای که ترک عادت را ترک مرض دانسته اند . ممکن است این عادت خود را به صورت قمار و … نشان دهد و یا خودپسندی و خود کامگی . البته علاوه بر این موارد که ذکر آن رفت ، عادت می تواند نسبت به انجام رفتارهایی شخصی باشد که در خیلی از زوایا این رفتارها در جامعه شایسته و خوشایند نیستند به مانند عادات فردی اعم از دست شستن مکرر یا دست کردن مکرر در دماغ و یا بازی کردن مداوم با آلات تناسلی خود و یا تکرار کردن برخی کنایه ها و تکیه کلام ها که طرف مقابل یا گروهی را از خود رنجور می کنیم و …


بنابراین عادت چهره های متفاوتی دارد و ظهور آن در جامعه بستگی به نوع واکنشی دارد که توسط جامعه به فرد عادت مند منتقل می شود و همین واکنش باعث کنشی عادت مند می شود . با این تعابیر، فرهنگ پذیرفتن در بین افرادی که احتیاط به عادت ها دارند ؛ کم رنگ و احیانا” بی رنگ و لعاب است زیرا که فرد عادت مند همه چیز را از نگاه عادت خویش بررسی می کند و عادت خود را نیز توجیح می کند .


به عنوان مثال: اگر فرد معتاد به مواد مخدر باشد طبعا” کشیدن این مواد را یک رفتار مثبت جلوه می دهد و توضیحاتی را هم چاشنی کار می کند و در این صورت است که مورد پذیرش جامعه قرار نمی گیرند . و یا این که خود پسندی خود را نوعی رفتار شایسته در جامعه تلقی می کند و با دفاع از این نوع رفتار عادت مند سعی می کند مخاطب خود را توجیح کند . بنابراین چنین فردی هرگز فرهنگ پذیرفتن را پذیرا نیست و همیشه سعی دارد کار بد خود را تحت هر شرایطی خوب جلوه نماید و کار خوب دیگران را بد .عادت ریشه در نوع فرهنگ افراد و زیست بوم آن ها دارد و در جوانبی هم ریشه در کودکی و حس های نوستالژیک دارد که فرد به نحوی می خواهد با عمل به این گونه عادات خود را در جامعه نشان دهد.


فرهنگ پذیرفتن یک فرد ِ عادت مند همیشه بر اساس همان عادات و معیارهایی تعیین شده است که ازجانب خودش ترسیم شده اند وچون با تغییر رفتاری هم مواجه نیست و بر عادت خود تأکید و یا پافشاری می کند لذا رشد و بالندگی در چنین قشری کند صورت می گیرد و فرد یا افراد را با نوعی واپس گرایی مواجه خواهد ساخت .


ج) زبان : یکی از پارامترهای اساسی افراد در پذیرفتن یکدیگر زبان است . زبان وسیله ای است که ما را از حیث فرهنگ و تمدن از یکدیگر متمایز و یا وصل می کند . این جدایی و وصل مهم ترین عنصری است که جامعه را به فرهنگ شناخت نزدیک می کند . فرهنگ شناخت از یک قوم توسط زبان صورت می گیرد و هر قومی دارای گویش و لهجه های خاص خود است . بنابراین فرهنگ پذیرفتن بدون زبان میسّر نیست و این زبان در دو شکل ساختاری و محتوایی به ما کمک می کند تا بادیگران ارتباط برقرار کنیم و فرهنگ پذیرفتن را بیاموزیم .


چه این که، یک فرد فارسی زبان نمی تواند بدون ارتباط زبانی یک فرد لر زبان را بپذیرد مگر این که این دو با یک زبان مشخص و مرسوم وارد تعامل با یکدیگر شوند . اگر چه مولانا همدلی را از همزبانی بالاتر و بهتر می داند ولی در خیلی از موارد جزموارد استثنایی همزبانی به مراتب از همدلی نقش بیشتری را در بین جامعه بر عهده دارد . به گونه ای که اگر دو طرف گفتگو همزبان نباشند ارتباطی بر قرا رنمی شود . زبان وسیله ای است که ما می توانیم به کمک آن حرف های خود را به دیگری منتقل نمائیم به گونه ای که این برقراری ارتباط بتواند ، به نوعی فرهنگ تفاهم و تبادل تبدیل شود . بنابراین ممکن است که یک ترک زبان با یک کرد زبان همدل باشند ولی همزبان نباشند و برای این که این دو بتوانند با هم ارتباط برقرا کنند نیاز به زبانی مشترک است و این فرهنگ پذیرفتن توسط زبان شکل می گیرد . شما وقتی به یک کشور خارجی مثلا” فرانسه یا انگلستان سفر می کنید و … اگر زبان فرانسوی بلد نباشید هرگز با مردم آن کشور نمی توانید ارتباط برقرار کنید و هرگز فرهنگ پذیرفتن هم صورت نمی گیرد . بنابراین یا باید آن فرد انگلیسی فارسی صحبت کند یا شما به زبان انگلیسی مسلط و حرف های خود را به او بفهمانید . البته نوعی پذیرفتن در بین افراد ملل نیز وجود دارد که با این که همزبان نیستند اما ایده های آن ها توسط فردی زبان بلد (مترجم) منتقل می شود و این انتقال باعث همدلی می گردد و از این نوع تعامل می توان به عنوان نوعی فرهنگ پذیرفتن نیز یاد کرد . علت عمده ی زبان که در فرهنگ پذیرفتن نقش عمده ای دارد این است که تمام افکار و عقاید و آداب و رسوم و باورداشت ها و روحیات و احساسات هنری و فرهنگی و تاریخی افراد را به دیگری منتقل می کند و اگر فرد مقابل همزبان نباشد ارتباطی به معنی واقعی برقرار نمی شود . دیگر نقش سازنده ی زبان که در فرهنگ پذیرفتن کارآمد و کاربر نشان می دهد نقش گونه های زبانی است که زیر شاخه ی زبان معیار هر کشوری به شمار می آیند . گونه های زبانی شامل گویش ها و لهجه های مختلف می شود که در هر منطقه ای ساختار و بافتار این گویش ها با منطقه ی دیگر فرق می کند . لذا علاوه بر زبان رسمی یک کشور که نقشی اساسی در فرهنگ پذیرفتن دارد گونه های زبانی نیز به سهم خود در ایجاد فرهنگ پذیرفتن نقش سازنده ای را بر عهده گرفته اند . به عنوان مثال : یک دکتر متخصص که هم زبان رسمی کشور خود را بلد است و هم زبان مادری یا به اصطلاح گویش محلی خود را خوب تکلّم می کند به مراتب ارتباط بهتری را با یک فردی که زبان رسمی را بلد نیست و تنها با گویش محلی خود صجبت می کند ارتباط برقرار می کند و علاوه بر این فرهنگ پذیرفتن در بین گویش و لهجه ها ی مشترک نیز از جایگاه و منزلت خاصی بر خوردار است زیرا که این دو از نوعی همزبانی بهره می جویند که ارتباط آن ها را باهم آسان می کند . بدین ترتیب در می یابیم که زبان در فرهنگ پذیرفتن نقشی کلیدی و حیاتی دارد.


عابدین پاپی

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *