دعوت به شناخت

[ad_1]

دعوت به شناخت

فیلسوف عارف در سیره فکری خویش بر این است که حقیقت اشیاء را آنچنان که هست ادراک نماید و هستی را با دیده عقلی بنگرد


فیلسوف عارف در سیره فکری خویش بر این است که حقیقت اشیاء را آنچنان که هست ادراک نماید و هستی را با دیده عقلی بنگرد. فیلسوف حقیقی می‌کوشد با ریاضات و مجاهدات روحانی اضافه اشراقی و تفضلات حضرت احدیت را از ورای مراتب و تعینات دریافت کرده، کنه هستی را با حقیقت نوریه (اشراقی) و دیده دل به تماشا بنشیند.


از این رو عبادت به درگاه معبود حقیقی و ازلی یکی از ارکان توجه فلاسفه عارف مسلک اسلامی در قرون متمادی بوده است تا بتوانند با دیدی فلسفی ـ عرفانی به حقیقت نماز و دیگر ارکان عبادت شرعی نگریسته، باطن مورد نظر شارع مقدس را فهم نمایند.




ابن سینا از برجسته ترین ایشان است که رساله « اسرار الصلاه» را تدوین نموده و برای نسل های بعد از خود میراث فکری والایی بر جای نهاده است. این حکیم عالیقدر ایرانی بنابر مشرب فلسفی ـ عرفانی معتقد است که کلمه «یعبدون» در قرآن را به یقین توان به «یعرفون» تعریف و معنی نمود، چه عبادت و بندگی بدون شناخت (چه اجمالی و چه تفصیلی) میسر نخواهد بود.




از دیدگاه ابن سینا چون ظاهر انسان مرکب از اعضا و جوارح و به بیان دیگر از ماده و صورت است و ماده نیز از عناصر اربعه تشکیل شده، از این رو شارع مقدس در تشریع نماز، آن را مرکب از قیام و رکوع و سجود قرار داده تا ظاهر نماز مطابق با ظاهر انسان باشد.




از سوی دیگر انسان حامل نفس ناطقه ای است که برتر از نفوس نباتی و حیوانی است و محل خطاب خداوند در قرآن کریم، از این رو باید نماز حقیقی با نفس ناطقه انسانی گزارده شود زیرا اعمال نفس ناطقه انسانی نیکوترین افعال است، چون او شریف ترین ارواح است و از کارهای این نفس ناطقه تدبر در آفرینش الهی و تامل و تفکر در شگفتی های نامتناهی است. این ارواح و افعال چون رو به عالم اعلی دارند میلی به عالم پایین ندارند زیرا منزل و جایگاه پایین را دوست ندارند. چون نفس ناطقه از جانب بالا و مجردات عالیه و جواهرات عقلیه و اولیه است و خوردن و آشامیدن و… در شأن او نیست بلکه کار او انتظار کشف حقایق و رویت آن حقایق با حدس تام و ذهن پاک برای درک معانی دقیق است.»۱




پس نمازی که مد نظر فیلسوف عارف است در عین پایبندی تام به شرع و انجام اوامر شرعی توجه به حقیقت الحقایق با قوت نفس ناطقه است تا بتواند کمال بندگی و عبودیت را بجای آورده باشد؛ و اینجا مفهوم نماز حقیقی آشکار می گردد که در آن«مشاهده حق تعالی با قلب صاف و نفس مجردی است که از هرگونه آرزو پاک است.»۲




سیدحیدر آملی نیز در «اسرارالشریعه» بیانی به همین مضمون درباره حقیقت نماز و حضور قلبی راستین در عبادات ارائه می دهد، آملی معتقد است همه موجودات در عالم در سیر و سلوک اند و همه ایشان در این سیر طالب کمال حقیقی خویش اند بر حسب قابلیت و استعدادشان [این امر یعنی هر موجودی به کمال حقیقی خویش که بالاترین مقام برای استعداد باطنی وی است می نگرد، به بیان دیگر تمام مخلوقات به انسان که اشرف مخلوقات است می نگرند تا به کمال وی برسند و انسان نیز باید به کمال حقیقی خویش بنگرد و سعی بلیغ نماید تا به آن درجه از کمال برسد، گرچه کمال او را غایت نیست چون مطلوبش را نهایت نیست].




از این رو سجده و ذکر و تسبیح در شرع به مفهوم عبودیت و شناخت(معرفت) است. بنابراین در حقیقت امر «روح انسان و اعضای بدنی وی و قوای او تماماً ساجد برای او[خداوند] و منقاد امر او و مطیع احکام اویند و این است نماز حقیقی و سجده، تسبیح و ذکر معنوی.»۳




قاضی سعید قمی از شاگردان برجسته ملارجبعلی تبریزی از مدرسان پرآوازه مکتب اصفهان در دوران شاه عباس دوم است. این فیلسوف و عارف شیعی در «اسرار عبادت و حقیقت نماز» می نویسد: «نماز عارفان پرواز روح در فضای سرمدی و صفای جاودانگی است و حرکات آن گریز به جهان شادمانی و جستاری در این وادی است، استقبالشان به کعبه، استقبال به حال و هوای توحید، نفی حیثیات، جهات و پراکندگی عالم کثرت و نیت هایشان تمرکز دل ها در مشاهدات غیب ها و افتتاح نمازشان به تقوا و پرهیز و گریز از ماسوی الله و قرائت نمازشان نغمه های روح در قفس جسم… و سلام نمازشان برون رفت از تنگنای رسوم و مراسم غیر خدایی و دخول در انبساط و شادمانی است.»۴




توجه به این مضامین مشهود می دارد که فلسفه نماز از دیدگاه یک فیلسوف عارف توجه باطنی و حقیقی به خالق هستی است و تنها اکتفا به انجام صورت ظاهری نماز و عبادت(به منظور رفع تکلیف و بدون توجه قلبی) راه به جایی نمی برد و مستور باطنی را برای شخص معلوم نمی کند(منظور اشراقات معنوی است که باعث آشکار شدن مفاهیم تازه از بواطن غیبی می گردد.) بلکه نماز حقیقی که با التزام به قوانین شرعی صورت می گیرد آن است که با نفس ناطقه و به عبارت دیگر با روح انسانی به ملأ اعلی خداوندی و ساحت پاک جانان التجا شود تا بلکه طرف توجه قرار گیرد و به مقامی که وعده گاه حضرت اوست نایل گردد.


امیر هاشم پور




پا نوشت ها:




۱ و ۲ ـ فراسوی نیایش (ترجمه اسرار الصلاه ابن سینا)، محمد ملکی، انتشارات علمی و فرهنگی،۱۳۸۷




۳ ـ اسرار الشریعه، سیدحیدر آملی، با مقدمه و تعلیقات سیدمحسن موسوی تبریزی، انتشارات نور علی نور،۱۳۸۲




۴ ـ اسرار عبادت و حقیقت نماز، قاضی سعید قمی، ترجمه و توضیحات دکتر علی زمانی قمشه ای، انتشارات آیت اشراق، ۱۳۸۷

[ad_2]

لینک منبع

اعتیادی جدید به نام عرفان

[ad_1]

اعتیادی جدید به نام عرفان

چگونه می توان از شر این احساس تنهایی خلاص شد به مهمانی می روم با همسرم می روم به رستوران با بچه هایم بازی می کنم دوستانم را به کافه دعوت می کنم


چگونه می‌توان از شر این احساس تنهایی خلاص شد؟ به مهمانی می‌روم؛ با همسرم می‌روم به رستوران؛ با بچه‌هایم بازی می‌کنم؛ دوستانم را به کافه دعوت می‌کنم.




سینما، پارک، دوره های دوستانه در خانه یکدیگر، شب های فیلم دیدن دسته جمعی، دور هم جمع شدن ها با والدین و بستگان و… اما همچنان احساس می کنم چیزهایی در درونم هست که به هیچ یک از این آدم ها نمی توانم بگویم. هنوز در خانه بی تاب قدم می زنم؛ گویی چیزی را که نمی دانم چیست ​ گم کرده ام. در محل کار نمی توانم به کسی اعتماد کنم و با او راحت باشم. هنوز موسیقی هایی را که گوش می دهم، ناخودآگاه محزون و پر از شکوه و شکایت از تنهایی است . هنوز خود را نامطمئن حس می کنم؛ در برابر مدیر اعتماد به نفس ندارم؛ آشنا شدن با یک آدم جدید با این که خوش مشرب و خوش زبانم، برایم دشوار است. هنوز برای ماندن دوستانم تلاش زیادی می کنم و البته هر چه بیشتر تلاش می کنم دور و برم کمتر آدم می ماند و روابطم همچنان کوتاه مدت است. دلخوری ها، زودرنجی ها و حساسیت هایم به آنچه آدم ها می گویند و در قبالم انجام می دهند، تمامی ندارد، با این که به بی ثمر بودنشان واقفم.




این وضع پیچیده شاید یادگار دوران نوجوانی ام است؛ دورانی که در تنهایی مطلق و تردید پرعذاب گذشت و خود را ناشناخته به صحنه زندگی سپردم؛ دنیایی که فاصله غریب و توضیح ناپذیر خانواده ای ساده و اجتماعی هزار رنگ بدون شناختی از خود طی شد؛ دورانی که به باورهای خانواده شک کردم و در تحصیل و کار و روابط باور تازه ای نصیبم نشد، جز باورهای گذرایی که بر روحم می نشست و به اندازه آدم های گذرا تاریخ مصرفی اندک داشت. روزی فدایی عدالت بودن؛ روزی دیگر در پی حقیقت عالم، حسرت زندگی در طبیعت را خوردن؛ روزی روزه سکوت گرفتن و روزی دیگر عصبیت را حق دانستن و بیرون ریختن نفرت. من رنج می کشم، رنجی که التیامی برایش نمی یابم، رنجی که همه چیز را چون سکه ای بی قیمت پوچ می کند؛ رنجی که تنهایی و بی پناهی ام را مدام به رخم می کشد؛ رنجی که وقتی می خواهم با لباس نو، خانه نونوار، ماشین مد روز و… کمش کنم باز هم کار و درگیری، فشار تن و روحم را بیشتر می کند و در نهایت رنج بیشتر می کشم برای کم کردن رنج! می بینید چگونه همه چیز پیش رویم پوچ می شود؟ خودم را نمی شناسم، من کی ام؟، شادی من کجاست و چگونه می توانم نسبت به زنده بودن احساس خوبی داشته باشم؟ نه خودم را درست می شناسم و نه جهان پیرامونم را.




این جهان بی معنای پر از ابزار و اشیاء، شلوغ و پر از عصبیت و پر اضطرابم را تنها معنایی می تواند نجات دهد. انسان گمگشته و ناامید در چنین وضعی همچون موجودی است که از تشنگی روبه مرگ است و به همین دلیل خلوص و سلامت آبی که می نوشد برایش در آخرین درجه اهمیت قرار دارد. صرف رفع عطش برای لحظه ای کوتاه و فارغ از عواقب ناشی از مسمومیت احتمالی اش کافی است. انسان عصر جدید با امیال سرکوب شده، پیچ در پیچ و مشکوک شدن باورهای گذشته اش، وضعش شبیه همان تشنه است. ناامید است از خود و از جهانی که در آن زندگی می کند. هم مبدأ و در جا زدن در آن برایش تلخ است و هم مقصد از فرط مه آلود بودن در نظرش بی معناست.




در چنین حالتی با ذره ای وسوسه آرامش و شادی هر چند گذرا و افیون بار، می توان چنین انسانی را وابسته کرد، اما چه چاره که افیون پس از این وابستگی و شادی گذرا، ناامیدی سهمگین و خماری پردردی را به تن و روح تحمیل می کند.




انسان هیچ گاه چنین در جستجوی معنا نبوده است. اگر سوال از معنا در دوره های پیشین وجود داشته، دست کم مخاطب این سوال روشن بوده است، سوال از مراجع باور و اعتقادات و از خدایان پرسیده می شد، اما اینک هم پرسش مبهم است و هم مخاطبش نامعلوم و تکه تکه شده.




کلاف ساحات وجودی آدمی چنان در هم پیچیده شده که نمی توان بسادگی به کنه آن پی برد. باورها، احساسات ناشناخته و اغلب سرکوب شده، اراده های متحقق نشده و درهم پیچیده شده در ارزش های همه گیر اجتماعی همچون شأن جمعی، ثروت و قدرت های برساخته اجتماعی و… جهان انسان جدید و سرگردان در شهرها را با وجود رنگ ها و جاذبه های متعدد و خلاقیت های بی پایان و کشف های درخشان، تاریک و مبهم و ناگشودنی کرده است.روح های سرد و سرگردان رنج می کشند و در کارخانه یکسان ساز جهان جدید مأوا و ریشه ای نمی یابند.




این روح های سرد و پررنج در جهان مدرن تبدیل به بازاری آماده شده اند برای آنان که توانایی معناسازی دارند. معناسازی از جنس ترکیبی جادوهای بی اثر و عناصر بی اصالتی از عرفان و تصوف با مایه هایی از پزشکی دوران جهالت انسان؛ بی اعتنا به پیشرفت های بشری با اتکا به تحریک احساسات آدمیان می خواهند روح های سرد شده را از نو زنده کنند. درست براساس قواعد بازار آزاد کالا عرضه کرده و خریداران را وادار به خرید ملغمه عرفان، جادو، موفقیت، آرامش و… کنند. اشکال این ترکیب در ظاهر خوش آب و رنگ تنها در بی اصالتی و غیرعقلانی بودنش نیست، بلکه در بی کارکرد بودن و نابود شدن آسانش است.




در این میان به مانند هر کالای جدید و کاذبی، مساله دوام نیست، بلکه نیاز بازار، بازاریابی و سپس فروش است؛ نظام عرضه و تقاضایی که بدنه جهان مدرن را در کل دربرمی گیرد. ابتدا در طول سالیان و در فرآیندی انقلابی معنای آدمیان را خرد کردن و سپس معنای مناسب بازار و مصرف کوتاه مدت ساختن. اگر متوهم باشیم بعید نیست ​ گمان کنیم آن فروپاشی معنا، چیزی جز یک ترفند برای بازار گرمی امروز و تبدیل معنا به یک کالا نبوده است.




مردم در چنین حالتی در این نظام پرتلاطم معناسازی و پوچی در حال رشد همچون مصرف کنندگان کالاهای مصرفی و لوکس، برای مدتی کوتاه خریداری می کنند، سپس این جنس مصرف شده را دور می ریزند و برای کالای جدید صف می کشند، درست مثل صف کشیدن برای محصول جدید شرکت اپل.




در این شرایط احضار سنت هم ناکارآمد است، چرا که این سنت چیزی است که خود در بدنه جهان مدرن ساخته شده. سنتی فکر کردن در لباس درست شده از الیاف طبیعی، ذن، ذکر، ریش و تسبیح بلند، تنها ظاهری است از یک باور عمومی جدید درباره سنت، وگرنه سنت چیزی جز نبود علم و آگاهی امروز و نظمی ساده تر در زندگی اجتماعی نبوده است.




عالمی که گرچه از معنا غنی بود، اما کامل نبود. شناخت از انسان بیشتر از امروز نبود، تنها همنشینی با طبیعت و جهان پیرامون به طور ساده تری صورت بندی شده بود و لذا به سبب سادگی زندگی سهل تر بود، اما این سادگی به هیچ وجه در آن مو و ریش، یوگا و انرژی و چاکرا و… قابل احیا نیست؛ سنت در کشکول قدیمی و سماع هم نهفته نیست، بلکه در نوع ارتباط انسان با جهان نهفته بوده که امروز احیای آن به سبب دانسته های نوین بشری و شک های مداوم و پایان ناپذیرش ممکن نیست. برای همین این عرفان های نوظهور چیزی جز تکه پاره هایی ساختگی و تقلیدی از یک کشتی غرق شده و مدفون نیستند.




عرفان ها ​ی ساختگی و نوظهور در توافق با سرمایه داری و علوم غریبه، نتیجه فردی شدن باورها نیست، بلکه نتیجه بی پناهی آدمیان و تنهایی آنهاست که آرام آرام تبدیل به سبک زندگی همگان می شود.افسردگی هایی مشابه با درمان های موقتی شبیه به هم، درست مثل قرص هایی مشابه برای دردهایی شبیه به هم.


علیرضا نراقی

[ad_2]

لینک منبع